یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۵

رفتن یا نرفتن

این سوال از مدت ها پیش ذهن منو مشغول کرده بود اینکه آدم باید ترک دیار کنه و بره جایی که راحتتره یا اینکه باید بمونه و با شرایط بد بسازه و سعی در درست کردن اوضاع کنه. الان تقریبا 7 ساله که من تو فکر رفتن به کانادا هستم میشه گفت بعد از دانشگاه تا الان که کارم درست شده، این دوره 7 ساله رو می تونم به سه دوره تقسیم کنم: سالهای اول که فقط و فقط به فکر این بودم که برم و هر چه زودتر بهتر. سالهای میانی که یه کمی دچار شک و تردید شده بودم، همش از خودم می پرسیدم: یعنی دارم کار درستی انجام می دم؟ نکنه دارم اشتباه می کنم؟ بیشتر این فکرا تو ذهنم میومد که باید بمونم و کمک کنم اوضاع بهتر بشه (همزمان با دوره خاتمی). سالهای آخر که میشه همین اواخر دیگه اینجور حسها کاملا ازم دور شده. دلیلشم اینه که می بینم اوضاع داره روز به روز بدتر میشه. اصلا چه دلیلی داره که من اینجا بمونم؟ به خاطر اینکه اینجا به دنیا اومدم و اینجا بزرگ شدم؟ خوب این که اصلا دست من نبوده، اگه دست من بود که من یه جای بهتری رو واسه به دنیا اومدن و بزرگ شدن انتخاب می کردم (همزمان با دوره احمدی نژاد).یه کم که احساسات خودم رو بررسی می کنم می بینم این حس تعلق خاطر به کشور به چند دلیله بوده :
1. به خاطر خانواده: این در درجه اول اهمیت قرار داره.
2. به خاطر خاطرات گذشته: البته خاطرات خوب گذشته که اینا با دیدن مکان هایی که اون خاطرات اون جاها اتفاق افتادن یا دیدن کسانیکه این خاطرات با اونا شکل گرفتن مرور میشه.
3. احساس تعلق به تاریخ گذشته: بعضی وقتا آدم تاریخ گذشته رو مرور میکنه و احساس غرور میکنه و حس میکنه که جزو اوناست و باید مثل اونا باشه و راه اونا رو ادامه بده.
4. احساس تعلق به طبیعت بی جان وطن.
5. احساس مشترک داشتن و هدف واحد داشتن با مردم.اینا رو من به ترتیب اهمیتی که واسه خودم داشتن نوشتم.
من می تونم بگم که الان فقط موردهای 1و 2 هستن که واسم اهمیت دارن و بقیه شون به مرور زمان تو ذهنم کمرنگ و کمرنگ تر شدن.به هرحال حسی که الان دارم اینه که نه می تونم بگم خیلی خوشحالم نه می تونم بگم ناراحت از اینکه دارم میرم. الان فقط این حس رو دارم که باید برم همین.

۳ نظر:

من اذناب گفت...

خاتمی و احمدی نژاد با تمام فرقهای اساسی که با هم دارند در اين بازار دو روی يک سکه هستند. مهاجرت تصميم سختی است...

غربت نشين گفت...

نه در غربت دلم شاد است نه رويی در وطن دارم

حمید استاد گفت...

بعضیا میگن مگه چقدر میخوایم زندگی کنیم که مجبور باشیم غربتو تحمل کنیم. بعضیا میگن مگه چند بار میخوایم زندگی کنیم که اینجوری سطح پایین زندگی کنیم. تازه اگه به آخرت هم اعتقاد داشته باشی بازم عقل میگه برو چون سیلی نقد به از حلوای نسیه