چهارشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۵

سفرنامه ۱

خب می خوام یه کم از ماجراهای سفر بگم.
شب پنج شنبه ما اومدیم فرودگاه بدو بدو که من از پرواز جا نمونم. اولین حال گیری: از اونجایی که من سعی کرده بودم که هر چیزیو که می تونم با خودم ببرم که تو این مدت که هنوز کار پیدا نکردم زیاد خرج نداشته باشم هر کدوم از چمدونای من شده بود هموزن یه فیل.
خلاصه مامور بار گیر داد که بارات زیاده و یا باید اضافه بار بدی یا اینکه وزن چمدونها رو کم کنی. میشه حدس زد که من چه کار کردم. بعد از اینکه چیزای مثلا غیر ضروزی رو خالی کردم تازه وزن هر کدوم از چمدون ها شده بود قد یه کرگدن. دوباره وزن کشی و چک و چونه من با مامور بارگیری ولی یارو گیر داده بود که من کاری نمیتونم انجام بدمو باید اضافه بارو بدی البته این بار کمتر شده بود و شده بود ۲۵ هزار تومان اینم بگم که دفعه قبل ۱۰۰ هزار تومان بود. منم از همه جا بی خبر و سعی در اجرای قانون ۲۵ هزار تومان رو دادم. در همین حین دیدم که مسول چک بلیط داره بلند بلند یه چیزایی رو به دورو بریاش میگه. حال گیریه دوم اینجا بود. جریان از این قرار بود که پرواز ۵ ساعت تاخیر داره. اینجا بود که من فهمیدم که حتی لوفتهانزا هم می تونه تاخیر داشته باشه و این مشکل پروازهای ایران نیست.
حالا مشکل این تاخیر واسه من این بود که من ۵:۳۰ ساعت تو فرانکفورت توقف داشتم و اگه به موقع به فرانکفورت نمی رسیدم از پرواز بعدی به کانادا جا می موندم. من رفتم و این جریان رو به مامور چک بلیط لوفتهانزا که یه ایرانی بود گفتم و جواب: انشالا که به موقع می رسی!
راستی اینو بگم که بعدا تو پرواز که داشتم با یکی از ایرانیایی که اونا هم داشتن میومدن مونترال صجبت می کردم فهمیدم که با دادن ۱۰ هزار تومان به کارگر اونجا میشد مشکل اضافه بار اونم هر چقدرشو حل کرد.
بعد از این جریانات من دوباره برگشتم پیش خانواده و این مدت با یه استرس خاصی طی شد. تا اون موقع بیشتر از ۱۰ بار اومده بودم بدرقه فک و فامیل و هر بار که یکی می رفت به خودم می گفتم که اونور چه خبره که همه نمی تونن برن. جالبه که اونایی هم که می خواستن برن همیشه قیافشون با بقیه فرق داشت. تو چهرشون می شد حس تکبر و یه نوع برتری نسبت به بقیه رو دید. حالا من هم شده بودم یکی از اونا. اینکه قیافه من چه شکلی شده بود رو من نمی تونم بگم. ولی اینو می تونم بگم که استرس و نگرانی نسبت به آینده رو داشتم. ساعت ۴:۳۰ بود که من سریع از همه خداحافظی کردم بدون مکث و با سرعت. گفتم اینجوری دیگه درگیر گریه و زاریه اینجور خداحافظیا نمی شیم و همین طور هم شد و نذاشتم که عاطفه گریه کنه. منم خیلی خودمو کنترل کردم که خودمو آروم نشون بدم.
ساعت ۶:۰۰ پرواز من شروع شد.

۱ نظر:

زيبا گفت...

سلام . بالاخره به پرواز رسيديد؟!!!