جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۵

داستان مهاجرت - چهار

سربازی
اما ادامه ماجرا:
فردای اون روز صبح زود از ترس اینکه مبادا پستچی بره و من نبینمش جلوی در دانشگاه بودم. بعد از یه ساعتی پستچی مهربون اومد:
- سلام خسته نباشید (حالا بگو صبح اول صبحی آخه کی خسته ست. تکیه کلام دانشگاه بود دیگه، صبح علی الطلوع هم، همه به هم می گفتن خسته نباشی)
- سلامت باشی
- رسید رو پیدا کردید؟
- دفتر سال پیش رو پیدا کردم، اسمت چی بود؟ ...، صبر کن ببینم. ایناهاش
- دسته شما درد نکنه، انشاالله که از زندگیتون خیر ببینید، اجرتون با ائمه اطهار (آدم بعضی وقت ها از چیزهایی که اعتقاد نداره هم مایه می ذاره)
- خب، یه کپی از روی این رسید بگیر ببر حوزه بگو تو این تاریخ این نامه تحویل شما شده
- ممنون

هیچی دیگه من راه افتادم رفتم حوزه نظام وظیفه شیراز که آقا این هم مدرک حالا چی میگید. اولش یه کم من رو پاس کاری کردن. این میگفت برو به اون بگو، اون یکی می گفت برو به اون یکی دیگه بگو، یعنی افتاده بودم توی یک دور باطل. تا اینکه بعد از چند دور چرخیدن دور حوزه بالاخره یکیشون گفت نامه رو بده من برم یه بار دیگه پوشه ها رو نگاه کنم. این رو هم بگم که سیستم بایگانی اونجا تشکیل شده بود از یه سری حلب های خالی روغن قو که رو هم دیگه چیده شده بودن، و تو هر کدوم از این حلب ها یه سری پوشه ی آدم های بیچاره ای مثل من بود. باورتون نمیشه می تونید برید یه سری به حوزه نظام وظیفه شیراز بزنید، مطمئنم که هنوز هم همینجوریه.


عکس حلب(سوریه) جایی که من رفتم مصاحبه واسه مهاجرت (در حقیقت هر چی دنبال عکس حلب روغن گشتم پیدا نکردم این رو گذاشتم)

هیچی دیگه یارو رفت و اومد گفت پیدا کردم، پوشه تو توی قفسه (حلب) بغلی ش بود.
پرونده تحویل من شد و من سریع برگشتم اهواز (محل سکونتم) که بقیه کارها رو انجام بدم.
حوزه اهواز یه سری مدارک شخصی از من خواست و همین طور اینکه پول رو باید به حساب بریزی، و یه چیز دیگه که من سر این یکی هم یک ماه تمام علاف شدم، اون هم چیزی نبود به جز مدرکی که ثابت کنه من ساکن اهواز هستم. ای بابا، این چیه دیگه، خب من دارم اینجا زندگی می کنم، گفتن نه همینجوری نمیشه، چون دانشگاهت یه جای دیگه بوده و محل تولدت هم یه جای دیگه ست، نمیشه. راه حل هم این بود که یا باید سند خونه یا اجاره خونه می بردم یا اینکه استشهاد محلی جمع می کردم از در و همسایه ها که من دارم اونجا زندگی می کنم.
من هم یه نامه نوشتم و دادم چند از از همسایه ها امضا کردن و بردم حوزه، قبول نکردن گفتن باید معتمد محل هم امضا کنه! این چه صیغه ای هست دیگه، من یه عمر اینجا زندگی میکنم معتمد محل رو تا حالا زیارت نکردم. جریان این معتمد هم اینه که مسجد محل با یه انتخابات کاملا دموکراتیک با حضور تمامی مومنان و مومنات مسجد بروی محل، معتمد رو انتخاب می کنه!
معتمد هم یه دو روزی وقت گرفت تا من پیداش کردم و اون برگه رو امضاء کرد، بعد هم بدو بدو دوباره حوزه، باز هم قبول نکردن. ای بابا، این دفعه چرا؟ آخه باید کلانتری محل هم امضاء کنه. آخه پدر بیامرزها چرا اینا رو از اول به آدم نمی گید؟
هیچی دیگه نامه رو بردم کلانتری محل اونها هم گفتن باید بیایم تحقیقات. حالا کی؟ هر وقت که کسی پیدا شد که بفرستیمش واسه تحقیقات. کار من هم شده بود هر دو سه روز یه بار کلانتری محل سر زدن که اومدید تحقیقات یا نه؟ یکی گفت اینها پولکی هستن یه چیزی بده سریع کارت ردیف میشه این جریان تحقیقات هم بهانه ست. من هم گفتم نه اینجوری نیست اگه این کارو کنم یهو دیدی یارو شاکی شد. بهر حال بعد از دو هفته مثل اینکه دیدن من خیلی از مرحله پرتم و اهل این بازی ها نیستم، جناب فرمانده گفت ما کسی رو نداریم حالا چه کار کنیم؟ من هم گفتم نمی دونم صبر میکنم تا یکی رو پیدا کنید. جناب فرمانده که این جواب رو شنید گفت بیا امضاء می کنم کارت راه بیفته، حالا اینجا زندگی میکنی دیگه؟ گفتم آره بابا، آخه چه سودی واسه من داره که دروغ بگم.
درد سرتون ندم، این مطلب هم طولانی شد و ماجراها و مشکلات کماکان مونده، دیگه بخوام خلاصه بگم، کارهای اداریه مربوط به خرید خدمت تموم شد و ما رو گذاشتن توی نوبت که بفرستن واسه سه هفته دوره ی آموزشی. این کارهایی که توی داستان مهاجرت تا الان توضیح دادم دقیقا شش ماه وقت گرفت و الان به شهریور ماه رسیدیم.


سرباز سواره نظام کانادا - دادلی دورایت


پی نوشت:
هوای اینجا بی نهایت سرد شده، اگه فرض کنیم که اینجا بهشته، باید بگم که طبقه فوقانی بهشته و اگه یه کمی به جهنم نزدیک تر بود و گرم تر بود بهتر بود.

اهمیت زبان فرانسه در استان کبک:
این موضوع رو چند بار توی پست های قبلی ام گفتم ولی باز هم تاکید میکنم واسه کسانی که میخوان بیان اینجا.
قبل از اینکه من بیام اینجا مثل بقیه فکر میکردم که اینجا دو زبانه هست و اگه یه کمی زبان فرانسه بلد باشی و زبان انگلیسی خوبی هم داشته باشی همه چیز حله. اون موقع با خودم می گفتم میرم اونجا فرانسه یاد میگرم دیگه. ولی واقعیت اینه که اینجا به هیچ وجه یه شهر دو زبانه نیست، شاید یه عده انگلیسی زبان هم باشن ولی اگه فرانسه بلد نباشید نمی تونید با هشتاد درصد مردم ارتباط برقرار کنید و واسه کار پیدا کردن هم به مشکل می خورید و خیلی کارها رو سر اینکه فرانسه بلد نیستید از دست می دید.
اینجا چند وقته که یه جنبش ناسیونالیستی فرانسوی شروع شده، شاید بشه گفت حدود 15 سال و همه چیز داره روز به روز بیشتر فرانسوی میشه و کسانی هم که کبکی هستن تا حدودی به این موضوع تعصب دارن. پس از ایران خودتون رو واسه همچین جوی آماده کنید.
واسه اینکه به اهمیت این موضوع کاملا پی ببرید آهنگ زیر رو از روبرت شارلبوا (Robert Charlebois) گوش کنید، سبک آهنگ راک اند رول ست.
Cauchemar - Robert Charlebois


جشنواره زمستانی مونترال:

از این هفته جشنواره زمستانی مونترال به مدت سه هفته، روزهای آخر هفته شروع میشه. من هم اگه بتونم میرم، البته توی هوای زیر 30 درجه.

۳ نظر:

Amirreza گفت...

پیمان خان اگر من هم داستان مشابه شما را داشتم چه در زمان فارغ التحصیلی و چه در زمان خرید خدمت ولی باید بهت بگم اگر در همون قسمت اول داستانت به اون دو،سه نفر اصلی نفری بیست تومن داده بودی با همون شرایط دو برادری قضیه حل بود تازه کارت پایان خدمت رو هم با آزانس میفرستادند دم در(نمونه مشابه موجود است)

Ali گفت...

من یکی دو سال پیش رفتم نظام وظیفه شیراز که برای یک کاری تاییدیه کارت خدمت پایان سربازی سی سال پیش را بگیرم. سروانی که اونجا نشسته بود گفت این کارت پایان خدمت شما را تیمساری امضا کرده که در دوران انقلاب محکوم شده. یعنی کارت پایان خدمت شما از نظر من هیچ اعتباری نداره. اگر سنم اجازه میداد فکر کنم باید دوباره میرفتم سربازی

parvaneh گفت...

Tasvirhaye webloget kheyli khoobe.