شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵

فستيوال همجنس بازها در مونترال

چند وقت پیش خبردار شدم که فستیوال همجنس بازها تو مونترال برگزار شده. در حقیقت این فستیوال همه ساله تو اواخر ماه ژوئیه تو مونترال برگزار میشه.
من هم حس کنجکاویم گل کرد که برم و از نزدیک این فستیوال رو ببینم. روز اول این فستیوال راه پیمایی بود که از قرار معلوم یکی از جذاب ترین و بامزه ترین قسمتهاش هم هست که من نرسیدم برم. روزهای بعد هم به مدت یک هفته هر شب کنسرت تو فضای باز بود. حالا من کاری به این بحث که این کار، همجنس گرایی، کار درستیه یا نه و آیا باید به صورت قانونی به اونا اجازه فعالیت و ازدواج داد، رو ندارم. این هم اضافه کنم که کانادا یکی از اولین کشورهایی بوده که حق و حقوق همجنس گرایان رو به رسمیت شناخته.
من شب سوم یا چهارم فستیوال بود که رفتم مرکز شهر مونترال و نزدیکی های مراسم. اول گفتم بابا ول کن آخه این فستیوال که دیدن نداره آدم میره می بینه چندشش میشه ولی بعد گفتم حالا دیدنش که ضرر نداره تازه چیزه خاصی هم نبود یه سری گروههای موسیقی داشتن برنامه اجرا می کردن و مردم هم داشتن نگاه می کردن.
اما نکته جالب: من جدیدا به این نتیجه رسیدم که ایرانیها تو هر زمینه ای هم جزو بهترین ها هستند هم جزو بدترین ها و این موضوع ردخور هم نداره٬ مثلا تا چند وقت دیگه قراره اولین زن توریست فضایی به فضا بره که یه ایرانیه٬ انوشه انصاری و از یه طرف هم تو ایران زنها از خیلی حقوق ابتدایی محرومند و تجمع هم که در این مورد انجام میدن ضرب و شتم می شن. در مورد همجنس گرایی و زمینه های مربوطه هم همین طور. ایران جزو معدود کشورهاییه که اجازه تغییر جنسیت می ده و شاید تنها کشور مسلمان و از یه طرف هم همجنس بازها رو اعدام میکنه اون هم زیر ۱۸ ساله هاشون رو.
اما نکته جالب٬‌ جلوی در ورودیه این کنسرت یه پوستر بزرگ نصب شده بود که صحنه اعدام ۲ تا نوجونی رو که چند وقت پیش تو ایران اعدام شدن نشون میداد و چند نفری هم مشغول پخش کردن یه سری کارت پستال بودن و واسه هر کسی هم که می گرفت کلی توضیح می دادن که چی هست و باید چه کار کنه. من هم رفتم جلو ببینم اوضاع از چه قراره،
کارت پستال یه کارتی بود که توش از آیت الله سیستانی خواسته شده بود که حقوق هم جنس بازها رو به رسمیت بشناسه و در این زمینه فتوا صادر کنه. آخه بابا جون هر چه قدر هم که این موضوع بد باشه که نباید گرفت اعدام کرد. جالب توجه هم اینکه آدرس اون کارت به آدرس دفتر آیت الله سیستانی تو قم بود.
بهرحال من هم بعد از یه چند دقیقه ای که اونجا بودم و بعد از دیدن چند صحنه معاشقه های مردانه و دیدن هم جنس بازهای مرد و زن برای اولین بار و احساس انزجار، رفتن رو به بودن ترجیح دادم و فستیوال رو ترک کردم.
این هم چند تا عکس از فستیوال:


این پوستر دم در ورودی






کنسرت






آقای پیر کلاهی همراه با زن (مرد) جوانش (فکر کنم تازه تجدید فراش کرده بود)




این هم کارت پستال



سه‌شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۵

جاوید شاه

بعد از 27 سال اون هم تو کانادا تو معروفترین خیابون مونترال سن کاترین.
جای تأمل داره !!
شاه

پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۵

مونترال

مونترال

حالا چی؟

خوب یک ماه گذشت.
یک سوالی که حتما می خواهید جوابشو بدونید و خودم هم قبل از اومدن خیلی از خودم پرسیده بودم اینه که خب الان چه حسی دارم و زندگی اینجا اونجوری بوده که فکرشو می کردم؟
راستش تو این یک ماه شهر مونترال رو گشتم چون به نظرم اگه آدم به همه جای جایی که زندگی می کنه آشنا باشه کمتر احساس غربت می کنه. خب خیلی چیزای اینجا با ایران فرق داره ولی خب به قول معروف هر جا بری آسمان یه رنگه. به هر حال زندگی جریان داره و آدم باید تلاش کنه تا به اون چیزی که می خواد برسه. ولی اینجا به دست آوردن خیلی چیزها از ایران راحت تره و یه خوبیه اینجا اینه که اگه بخوای یه کار قانونی انجام بدی و به موفقیت برسی هیچ کس حتا رییس جمهور هم نمی تونه جلوت رو بگیره. پس راه بازه فقط باید مسیر رو درست انتخاب کنی و انرژی کافی هم واسه جلو رفتن داشته باشی. در این صورت می تونی از خیلی جاها کمک هم بگیری.
یه چیزی که در مورد مردم اینجا تو این مدت فهمیدم، البته به جز مهاجرهای تازه وارد که ممکنه با سیستم اینجا یکی نباشن، اینه که برعکس اون چیزی که تو ایران دم و دقیقه تبلیغ میشه که انسانیت تو جوامع غربی از بین رفته، مردم اینجا خیلی با محبت هستن و تا جایی که بتونن از کمک کردن به دیگران دریغ نمی کنن. من خیلی از خانواده ها رو اینجا دیدم که یه بچه چینی یا سیاه پوست همراشونه و بعد فهمیدم که اینا از کشورهای فقیر و یا خانواده هایی که توانایی نگهداریه بچه ها رو ندارند، فرزند خوانده قبول می کنن اون هم تحت کنترل شدید دولت که مطمئن شن حتما اون خانواده توانایی لازم رو داره. اون هم که این توانایی رو ندارند ماهیانه به خانواده های فقیر کشورهای فقیر کمک مالی می کنن. البته همه اینجوری نیستن ولی من تو این مدت خیلی ها رو دیدم.
یه چیز دیگه هم که من تو ایران تحت تاثیر تبلیغات ایران فکر می کردم این بود که اینجا اگه کنار خیابون بیفتی هیچ کسی حتا نگاهت هم نمی کنه! ولی من خودم چندین بار عکس این رو دیدم. مثلا وقتی داشتیم می رفتیم خارج از مونترال یه موتوری پرت شده بود کنار جاده و چندین ماشین ایستاده بودن و کمک می کردن یا مثلا یه بار هم ما از تو جنگل مسیرمون رو گم کردیم و مسیر رو برعکس رفتیم بعد که از یکی از خونه های اونجا پرسیدیم که مسیر درست کجاست گفت که شما یک ساعت و نیم باید پیاده برگردید و گفت که من با ماشین می رسونمتون اون هم با وضع بنزین اینجا که لیتری ۱ دلار و ۱۱۵ سنته.
خلاصه اینکه یه حسنی که اینجا داره و من این یه مورد رو به موردهای دیگه خیلی بیشتر ترجیح میدم اینه که آدم های متظاهر و چاپلوس اینجا کم پیدا میشه و کسی با کسی رودرواسی و تعارف نداره. یه مورد هم که اذیتم می کنه و توش موندم اینه که من نمی دونم این عربهای مسلمون دو آتیشه اینجا چی می خوان آخه بابا اگه می خواین روسری سرتون کنید و فرائض اسلامی رو مو به مو اجرا کنید خب برید تو کشور خودتون زندگی کنید. زناشون با روسری و مانتو و یکی دو مورد هم من با چادر دیدم٬‌مرداشون هم ریش و پشم. آخه حماقت تا چه حد و تا کجا. اینجا اصلا کسی به کسی کاری نداره که چه جوری می گرده و کسی اصلا کسی رو نگاه نمی کنه ولی اینا باز هم به خودشون شک دارند. نمی دونم مرداشون این همه زنای بی حجاب رو می بینن دچار گناه نمی شن.
بگذریم٬ من کم کم دیگه دارم میوفتم دنبال کار چون همین جور عاطل و باطل گشتن خیلی سخته تا ببینیم چی پیش میاد.

دوشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۵

گذشت زمان

یک ماه گذشت ...

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۵

گدا در کانادا

تازه که اومده بودم اینجا فکر می کردم که گدا تو کانادا اصلا وجود نداره ولی بعد از چند بار اینور و اونور رفتن یه چندتایی گدا دیدم. البته تفاوت این گداها با گداهای ایران اینه که اینا هر ماه ۶۰۰-۷۰۰ دلار از دولت پول می گیرن ولی خب بازم به شغل شریف گدایی علاقه دارن. البته گداهای اینجا اکثرا معتاد و الکلی هستن و تو چند روز کل پول دولت (که البته پول مالیات بقیه مردم هست) رو هدر می دن.
اینم یه عکس از یه گدا تو مونترال:

شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵

اندر احوالات کانادا

خب بالاخره ۱۴ جولای ۲۰۰۶ به سرزمین موعود رسیدم.
تو فرودگاه فامیل بهم گفتن که الان چند روزه اینجا هوا گرم شده، منم تو دل خودم گفتم آخه مگه اینجا چقدر گرم میشه اینها حتما عادت ندارن به هوای گرم دارن اینجوری میگن اگه بیان ایران چی میگن. خلاصه از فرودگاه اومدیم بیرون دیدم آره بابا واقعا گرمه ۳۶-۷ درجه ولی با رطوبت بالا. اینجا بود که فهمیدم کانادا با اون زمستونای معروفش تابستونای گرمی هم داره.
ولی یه چیزی که هست اینه که اینجا هواش ثبات نداره یه روز سرده یه روز گرمه، مثلا الان ۲ روزه که یه دفعه ۱۰-۱۵ درجه هوا خنک شده! خنک که چه عرض کنم سرد. صبح میری بیرون هوا آفتابیه در عرض دو ساعت بارونی میشه و دوباره آفتابی. هر وقت که بخوای از خونه بری بیرون باید هواشناسی رو نگاه کنی چون اینجا پیشبینیه صبح و ظهر و عصر و شب جداست.
چند روزه اول مشغول کارهای اداری بودم. چیز جالب تو این مدت تنوع نژادیه اینجا بود که واسه من که به آدمای یه جور تو ایران عادت کرده بودم تازگی داشت. تو هر اداره ای که می رفتم و تو هر صفی همه جور نژادی می دیدم. حتی تو یکی از اداره ها مسول یه قسمت با روسری بود! اسمش رو هم که نگاه کردم دیدم اسم فرانسوی داره!!!
خلاصه کارهای اداری به خوبی و خوشی تموم شد. اصلا معطلی هایی که ما تو ایران تو جاهای اداری داریم اینجا وجود نداره و خیلی از کارها با تلفن و نامه حل میشه.
حالا تو پست بعد سعی می کنم مونترال رو تشریح کنم و چند تا عکس از شهر بذارم.

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵

طبيعت کبک

این هم چندتا عکس از طبیعت کبک (Quebec). من هفته پیش این جاها بودم یک ساعت و نیم از مونترال فاصله داره.







سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵

اينترنت

این روزها دنبال اینم که یه کامپیوتر ردیف کنم. شاید تو این هفته. سعی می کنم بعد از اون به روزتر باشم.

سه‌شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۵

سفرنامه ۲

سوار هواپیما شدیم و اولین چیزی که جلب توجه می کرد دیدن مهماندارهای بی حجاب تو یه محیط خشک مثل ایران. بعد از شروع پرواز بقیه ایرانیها هم روسریاشون رو بر داشتن و همه یه جور شدن اینجوری دیگه همه چیز یکنواخت شد و چیزی این وسط تو ذوق نمی زد. در حقیقت این نوع یه محیط که یه چیزی رو غیرعادی نشون میده مثلا دیدن یه زن بی حجاب تو ایران به اندازه دیدن یه زن چادری تو کانادا جلب توجه میکنه ولی فرقش اینه که تو کانادا همچین صحنه ای دیده میشه ولی تو ایران نه.
در حین پرواز یه چیزی که واسه من جالب بود نوع برخورد مهماندار های هواپیما بود. ما تو ایران به برخورد خشک عادت کردیم و اگه کسی خیلی با خوشرویی برخورد کنه میگیم حتما کلکی تو کارشه. تو لوفتهانزا برخوردها خیلی صمیمی بود طوری که انگار مهماندارها مسافرا رو میشناسن. جایی هم که من می نشستم ردیف آخر بود پشت سر من جای استراحت مهماندارهای هواپیما بود. موقع استراحت با صدای بلند می خندیدن و شوخی می کردن طوری که واسه من که به محیط ایران عادت کرده بودم خیلی جلف به نظر میومد ولی بعدا اینو تو کانادا هم دیدم.
خلاصه من که به فرانکفورت رسیدم ۱ ساعت به پرواز کانادا مونده بود و من به موقع رسیدم. اونجا هم مامور IOM منتظر ما بود و سریع ما رو به گیت پرواز بعدی رسوند. ولی یه نصیحت که تو پروازای طولانی هیچ وقت ساک دستی سنگین و زیاد با خودتون نبرید چون من اینکارو کردم و تو تمام مدت پرواز دست درد و کتف درد گرفته بودم و خوابم نمی برد. یه چیز جالب هم تو که تو فرودگاه فرانکفورت دیدم این بود که مسافرهای ایرانی که روسریاشون رو برداشته بودن و کشف حجاب کرده بودن هنوز با مانتو بودن. یه نوع عادت به حفظ حجاب تو یه جای عمومی که هنوز باقی مونده بود.
برخوردهای تو این پرواز که با Air Canada بود هم خیلی خوب بود ولی خب لوفتهانزا یه چیز دیگه بود یه فرق دیگه هم که داشت این بود که همه جور آدم تو این پرواز بود از سیاه پوست گرفته تا چینی و هندی. خلاصه اینکه من بالاخره بعد از چندین سال صبر و انتظار و بدشانسی های پشت سر هم چشمم به دیدن دیار کانادا روشن شد. تو فرودگاه هم بعد از یه سری کارای اداری ولم کردن و بیرون هم فک و فامیل به استقبال من اومده بودن که این یکی تو یه دیار غریت خیلی روحیه بخشه.
ماجراهای زندگی تو مونترال رو تو پست بعدی می گم و سعی می کنم که یه سری عکس هم بذارم.

چهارشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۵

سفرنامه ۱

خب می خوام یه کم از ماجراهای سفر بگم.
شب پنج شنبه ما اومدیم فرودگاه بدو بدو که من از پرواز جا نمونم. اولین حال گیری: از اونجایی که من سعی کرده بودم که هر چیزیو که می تونم با خودم ببرم که تو این مدت که هنوز کار پیدا نکردم زیاد خرج نداشته باشم هر کدوم از چمدونای من شده بود هموزن یه فیل.
خلاصه مامور بار گیر داد که بارات زیاده و یا باید اضافه بار بدی یا اینکه وزن چمدونها رو کم کنی. میشه حدس زد که من چه کار کردم. بعد از اینکه چیزای مثلا غیر ضروزی رو خالی کردم تازه وزن هر کدوم از چمدون ها شده بود قد یه کرگدن. دوباره وزن کشی و چک و چونه من با مامور بارگیری ولی یارو گیر داده بود که من کاری نمیتونم انجام بدمو باید اضافه بارو بدی البته این بار کمتر شده بود و شده بود ۲۵ هزار تومان اینم بگم که دفعه قبل ۱۰۰ هزار تومان بود. منم از همه جا بی خبر و سعی در اجرای قانون ۲۵ هزار تومان رو دادم. در همین حین دیدم که مسول چک بلیط داره بلند بلند یه چیزایی رو به دورو بریاش میگه. حال گیریه دوم اینجا بود. جریان از این قرار بود که پرواز ۵ ساعت تاخیر داره. اینجا بود که من فهمیدم که حتی لوفتهانزا هم می تونه تاخیر داشته باشه و این مشکل پروازهای ایران نیست.
حالا مشکل این تاخیر واسه من این بود که من ۵:۳۰ ساعت تو فرانکفورت توقف داشتم و اگه به موقع به فرانکفورت نمی رسیدم از پرواز بعدی به کانادا جا می موندم. من رفتم و این جریان رو به مامور چک بلیط لوفتهانزا که یه ایرانی بود گفتم و جواب: انشالا که به موقع می رسی!
راستی اینو بگم که بعدا تو پرواز که داشتم با یکی از ایرانیایی که اونا هم داشتن میومدن مونترال صجبت می کردم فهمیدم که با دادن ۱۰ هزار تومان به کارگر اونجا میشد مشکل اضافه بار اونم هر چقدرشو حل کرد.
بعد از این جریانات من دوباره برگشتم پیش خانواده و این مدت با یه استرس خاصی طی شد. تا اون موقع بیشتر از ۱۰ بار اومده بودم بدرقه فک و فامیل و هر بار که یکی می رفت به خودم می گفتم که اونور چه خبره که همه نمی تونن برن. جالبه که اونایی هم که می خواستن برن همیشه قیافشون با بقیه فرق داشت. تو چهرشون می شد حس تکبر و یه نوع برتری نسبت به بقیه رو دید. حالا من هم شده بودم یکی از اونا. اینکه قیافه من چه شکلی شده بود رو من نمی تونم بگم. ولی اینو می تونم بگم که استرس و نگرانی نسبت به آینده رو داشتم. ساعت ۴:۳۰ بود که من سریع از همه خداحافظی کردم بدون مکث و با سرعت. گفتم اینجوری دیگه درگیر گریه و زاریه اینجور خداحافظیا نمی شیم و همین طور هم شد و نذاشتم که عاطفه گریه کنه. منم خیلی خودمو کنترل کردم که خودمو آروم نشون بدم.
ساعت ۶:۰۰ پرواز من شروع شد.

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۵

از کانادا

خب من بعد از ۳ روز تونستم به اينترنت وصل شم. خيلی سرم شلوغ بود. سعی می کنم تو روزهای آينده به روزتر باشم.

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵

ایرانی بودن

می خوام در مورد حس خودم در مورد ایرانی بودن بگم.خب این احساس تعلق خاطر نسبت به یه چیز قراردادی به اسم کشور چیزیه که از بالا به افراد جامعه القاء میشه و بیشتر به خاطر متحد کردن و یکرنگ کردن افراد جامعه ست، به همین خاطره که تو کشورهای مختلف فاکتورهایی که باعث ایجاد این حس شهروندی میشه فرق می کنه و همین طور این فاکتورها تو دوره های زمانیه مختلف هم تو یه جامعه با هم فرق دارن. به عنوان مثال یکی از این فاکتورها تو ایران مذهب هست در صورتی که همچین چیزی تو یه جامعه ای مثل آمریکا اصلا معنی نداره. مدیریت درست این مشخصه ها و این که یه دولت چطور بتونه با اولویت دادن به آنها باعث ایجاد یه حس مشترک در کل افراد جامعه بشه یکی از قابلیت های یه دولت کارآمده. یه نکته ای هم که باید بهش دقت بشه این که مهم بودن این فاکتورها در افراد مختلف جامعه متفاوته، اگه دقت کرده باشید موقع انتخابات تو ایران بیشتر آهنگها و ترانه های قدیمی با مضنون میهن پرستی پخش میشه، خب این نشون میده که دولت میدونه این فاکتور میهن پرستی و افتخار به تاریخ گذشته ایران واسه مردم پررنگ تره واسه همین میخواد از این طریق مشارکت مردم رو بیشتر کنه.با تفاسیر بالا می خوام به این نتیجه برسم که حس ایرانی بودن واسه همه یکسان نیست و هر کسی اون چیزی رو که واسه خودش مهم تره در نظر میگیره.من خودم رو که بخوام بررسی کنم به فاکتورهای زیر می رسم
:1. زبان مشترک با بقیه (واسه من این مهم تره چون احساسات که توی ناخودآگاه قرار دارن با زبان مادری که اون هم تو ناخودآگاه قرار داره بهتر منتقل میشه)
2. دیدگاه های مشترک نسبت به مسایل داشتن (که این یکی در اثر تداوم زندگی کردن تو یک مکان بدست میاد، شاید مذهب رو هم بشه تو این دسته آورد)
3. تاریخ مشترک داشتن (منظورم کلی تر از تاریخ باستان و این چیزاست مثلا یه خاطره مشترک داشتن هم میتونه باشه)
. و ...4
خب با این حساب من که میرم کانادا نمی تونم به این راحتی یه کانادایی بشم دلیلش اینه شاید خیلی از فاکتورهایی که اونجا در اولویت قرار داره رو من ندارم و شاید خیلی طول بکشه که بهشون برسم از یه طرف هم دیگه ایرانیه ایرانی نیستم چون مجبورم واسه اینکه یه شهروند کانادا بشم از یه سری فاکتورهای ایرانی بودنم صرف نظر کنم. فکر کنم این مشکل اکثر کسانیه که مهاجرت می کنن و اینجوری دچار دوگانگیه ملیت میشن.

دوشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۵

پيوندها

کم کم داره پیوندهای من با جامعه ایران قطع میشه. اولین مورد جدی از این دست تسویه حساب با شرکت و اتمام دوره کاری من تو ایرانه، الان 7 ساله که من دارم به صورت رسمی اینجا کار می کنم که 6 سالش تو شرکت حال حاضر بوده. یه جورایی یه حس تعلق خاطر به اینجا دارم دلیلشم بیشتر به خاطر کارایی هست که اینجا انجام دادم و همینطور به خاطر بچه هایی که تو این مدت باهاشون بودم. در مجموع میشه گفت که یه جو صمیمی بود که آدم احساس آرامش خاطر می کرد و کاری رو که انجام میداد با رضایت خاطر بود. الان پروژه های شرکت واسه من مثل اثرهای هنری یه هنرمندی میمونه که اونا رو تو یه مدت طولانی خلق کرده (بیشتر می خواستم احساس خودمو بیان کنم نه مقایسه خودم با یه هنرمند).بهرحال هر چیزی تو زندگی یه دوره ای داره که بعد از یه مدت اون دوره تموم میشه و فقط خاطراتش می مونه. الان هم همه چیز زندگیه اینجا داره واسه من تبدیل به خاطره میشه، خودم هم واسه کسانی که اینجا باهاشون در تماس بودم دارم تبدیل به خاطره میشم، به قول شاعر که میگه می رن آدما هاهاهاها، از اونا فقط هاهاهاها، خاطره هاشون هوهوهوهو، به جا میمونه ...یه سوالی هم که همیشه ذهن منو به خودش مشغول کرده اینه که بعد از اینکه من از اینجا رفتم آیا می تونم بازم به خودم بگم که من یه ایرانی هستم. به عنوان مثال آیا این اجازه رو می تونم به خودم بدم که تو مسایل ایران اظهار نظر کنم یا اینکه این حق کسانیه که دارن تو این جامعه زندگی می کنن؟من همیشه خودم از دیدن کسانی که خارج از ایران می شینن و در مورد اوضاع جامعه ایران تصمیم گیری می کن، حالم بد میشه.سعی می کنم تو پست بعدی در مورد احساسم نسبت به ایرانی بودن بنویسم.

شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۵

رتق و فتق

فعلا که هیچ اتفاق جالبی اینجا (تو ایران) رخ نمی ده که من در موردش چیزی بنویسم. این روزها هم مشغول رتق و فتق امور هستم.
کم کم روز موعود داره نزدیک تر میشه و کم کم داره یه سری احساسات عجیب و غریب سراغم میاد. یه جورایی حس می کنم که این آرامش قبل از طوفانه.