نمی دونم این بازی جریانش چیه و از کی مد شده ولی بهرحال جالبه و من هم شرکت می کنم:
1. دوران بچگی من توی جنگ ایران و عراق و توی خوزستان و نزدیک خطوط درگیری طی شد. اولین صحنه ای که از جنگ یادمه اینه که ما مسافرت رفته بودیم شمال و آخرهای شهریور داشتیم برمی گشتیم خوزستان و دیدیم که توی آسمون پر از گلوله های ضدهواییه و تازه فهمیدیم که جنگ شروع شده. همین طور وقتی کلاس اول دبستان بودم به فاصله 500 متری مدرسه ما موشک خورد، طوری که من هیچ صدایی نشنیدم و فقط دیدم که همه شیشه های مدرسه خرد شدن و گیج و منگ مونده بودم که جریان چیه.
2. آدم کم حرف و تو داری هستم و چیز زیادی از خودم بروز نمیدم، مثل بروزعلی!
3. دوران بچگی تا 4-5 سالگی شب ادراری داشتم و یه بار یکی از فامیل واسه اینکه به خیال خودش یه کاری کنه که این عادت از سر من بیفته صبح به شلوار من یه جارو بسته بوده و بعد هم که من بیدار شده بودم، می خونده: شاشو شاشو شرمنده، جارو به دنبش بنده!!!
4. از بچگی به من می گفتن انیشتن، مهندس و از این جور چیزها واسه اینکه خیلی درس می خوندم و همه فکر و ذکرم درس خوندن بود و بعضی وقت ها که نمره ام بیست نمی شد یا اینکه شاگرد اول نمی شدم، خیلی ناراحت می شدم ولی الان از اینکه همه دوران جوانیم به درس خوندن گذشت زیاد راضی نیستم.
5. واسه حسن ختام می تونم بگم که در مجموع آدم آرومی هستم و به ندرت عصبی می شم ولی وقتی عصبی میشم تلافی تمام اون مدتی که آروم بودم رو در میارم!
واسه ادامه هم این دوستانم رو دعوت می کنم:
کهکشون ، کانادا از نگاه یک مهاجر ، سارنگ ، هيروديا و پروانه
این خبر هم امروز دیدم که ربطی به این بازی نداره ولی واقعا من رو ناراحت کرد و از ایرانی بودن خودم خیلی شرمنده شدم:
این خبر
دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۵
یلدا بازی
شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵
چه خبر از کانادا
خب کارهای همسرم هم بعد از 5 ماه درست شد و ویزای مهاجرتش اومد و به زودی میاد اینجا. به نظر میاد که همه چیز با هم درست شد.

مونترال و کبک
جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵
کلاس زبان
امروز واسه کلاس های نیمه وقت فرانسه ی دانشگاه مک گیل ثبت نام کردم. یه دانشگاه انگلیسی زبان که کلاس فرانسه ارایه میده تا ببینیم چی از آب در میاد این کلاس ها!
تقویت زبان فرانسه و کلاس رفتن یکی از شرایط ضمنی استخدام توی شرکت بود و من هم مجبورم واسه اینکه زبان فرانسه ام رو تقویت کنم، هفته ای دو روز بعد از کار برم کلاس زبان. اینم بگم که اون کلاس هایی که از طرف اداره مهاجرت واسه ما گذاشته بودن، به اندازه پول ثبت نام توی این کلاس ها ماهیانه به ما پول می دادن، اون کلاس ها هر روز بود و این کلاس ها هفته ای دو روز، دو تا 3 ساعت.
راستی امروز پنچ ماه از اومدنم به کانادا می گذره و میشه گفت دیگه کاملا حس توریست بودنم از بین رفته، همینطور تونستم کار پیدا کنم، کارت اعتباری بگیرم، فردا هم می رم واسه اجاره یه آپارتمان. می شه گفت این ماه، ماه خوبی بود واسه من، از 14 نوامبر تا 14 دسامبر.
یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵
هفته اول کار
خب هفته اول کار هم سپری شد، هفته ای که پر اضطراب و کمی هم خسته کننده بود. اضطراب به این دلیل که این کمپانی توسط یه شرکت فرانسوی خریداری شده و الان تحت نظارت اونها کار می کنه و این یعنی اینکه زبان فرانسه، همون چیزی که من مشکل دارم.
روز اول کار اینجوری بود که مدیر پروژه شرکت، من رو به همه معرفی کرد و با یه ایمیل هم به بقیه اطلاع داد که یه نفر جدید به شرکت اضافه شده و می تونید برید و باهاش آشنا شید.
خلاصه اینکه موقع ناهار هم به من گفت که اگه ناهار نداری می تونی با ما بیای بریم غذا بخوریم، جالبیه این قضیه این بود که موقع ناهار همشون با هم فرانسه اون هم با لهجه شدید کبکی حرف می زدن طوری که من فقط چند تا کلمه می فهمیدم، حالا حساب کنید که من باید با اینها تو یه پروژه کار کنم.
دیروز هم جلسه برنامه نویس های شرکت بود که طبق روال هر هفته جمعه ها برگزار می شه، این جلسه هم یه چیزی تو مایه های همون ناهار رفتن بود و میشه گفت که من تقریبا هیچی نفهمیدم. هر وقت همه می خندیدن من هم واسه اینکه ضایع نشم می خندیدم و بعضی وقت ها هم واسه اینکه نشون بدم متوجه شدم جریان چیه، سرم رو به نشونه تایید تکون می دادم. خیلی مواقع هم توضیحاتی رو که به من میدن، با حدس و گمان متوجه می شم، بعضی وقت ها هم میشه که دیگه قاطی می کنم و یه دفعه می خوام با همه فارسی صحبت کنم. این که تو پست قبلی ام در مورد معجزه گفتم واسه همین چیزها بود.
خلاصه این روزهای اول با اضطراب سپری میشه و از یه طرف هم به خاطر اینکه محل کار من از جایی که الان زندگی می کنم دوره (حدود 2 ساعت با اتوبوس و مترو) اینه که دیر میرسم خونه و از اونور هم باید صبح زود از خواب بیدار شم، به اضافه اینکه من باید این مشکل زبان رو با بیشتر موندن توی شرکت و سریع تر هماهمنگ شدن جبران کنم.
راستی از همه دوستانی که با کامنت هاشون به من تبریک گفتن و به من روحیه دادن ممنونم.
در مورد کسانی هم که در مورد مهاجرت به کانادا سوال پرسیدن باید بگم که حتما توی یه پست به طور کامل مراحلی رو که گذروندم تا اومدم کانادا توضیح میدم.
دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵
شروع زندگی کانادایی
کم کم دارم زندگی به سبک کانادایی رو شروع می کنم. دلیلش هم کار پیدا کردن و دنبال خونه گشتن و از همه مهم تر مالیات دادن هست. درسته، من کار پیدا کردم و فردا اولین روز کاریه من توی کاناداست. شاید یه معجزه من رو به این کار رسوند، یه سری تصادفات، یه سری اتفاقات پشت سر هم و بدون داشتن هدف مشخص. شاید زندگی با هدف، در حقیقت زندگی بدون هدف باشه، و سوار امواج شدن و با امواج زندگی بازی کردن و لذت بردن.
به تجربه به من ثابت شده، هر وقت واسه یه کاری خیلی انرژی گذاشتم و خیلی استرس داشتم، توی اون کار موفق نبودم ولی در عوض تو کارهایی که خودم رو به موج حوادث سپردم، موفق تر.
توی این مدت که دنبال کار می گشتم و داشتم امیدم رو توی این زمینه از دست می دادم، یه ندای درونی، یه شخصیت درونی دیگه، به جز اون کسی که اسمش رو میشه گذاشت من، به من نیرو میداد.
شاید پیش خودتون بگید، چقدر داره احساسی و رویایی حرف می زنه، ولی فکر می کنم اون خدایی که خیلی ها بهش اعتقاد دارن و اون رو به صورت یه موجود خیالی و جدا از انسان تعریف می کنن، همین ندای درونی و شخصیت درونی انسان هاست.
نمی دونم باید با علم روان شناسی مدرن این پدیده رو بررسی کرد ولی این شخصیت درونی و این خدای درونی یا شاید هم ناخودآگاه انسان، خیلی مواقع توی بحران ها کمک می کنه، فقظ کافیه یه کم با دقت بیشتری گوش داد.
جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵
هدف
بعد از نزدیک به پنج ماه، کم کم دارم هدف رو گم میکنم.
نوشته شده توسط: پیمان 7 نظر
موضوع: روزمرگی ها