یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۷

حال ما


شـب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کـجا دانـند حال ما سبکـباران ساحـل‌ها
همـه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نـهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

۵ نظر:

مریم-وبلاگ یادگار گفت...

هروقت یه چیزی می نویسید میام می خونم به امید اینکه بهتر شده باشین
امروز این شعر حافظ برام از امید خبر میداد
علیرغم بیم موج وگردابی چنین حائل یه امیدی توشه
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها..
خیلی خوبه به خدا

امیررضا گفت...

همه زمانی خوشحال و زمانی ناراحت میشیم.
اجازه بدید داستانی رو تعریف کنم :
روزی به پادشاهی انگشتری بسیار گرانبها و با ارزش هدیه آوردند.پادشاه که از انگشتر خوشش آمده بود و میخواست زیور انگشتش کنه اون رو به وزیر دانا و کاردان خودش داد و گفت :
ای وزیر ، میخوام چیزی رو این انگشتر بدی بنویسن تا با نگاه کردن به اون هر وقت خیلی خوشحال بودم از این خوشحالی سرمست نشم و خودمو گم نکنم و مواقع ناراحتی و نا امیدی هم باعث امید و تسلی خاطرم بشه.
بعد از یه مدت وزیر انگشتر رو به پادشاه داد.
پادشاه نگاهی به انگشتر کرد و دید روش نوشته شده :
این هم بگذرد

حالا این هم بگذرد آقا پیمان.زیاد ناراحت نباش.

ناشناس گفت...

سللام پیمان جان،
خوشحالم می بینم بازهم مطلب می نویسی،حتی یه شعر یا چه می دونم،...این یعنی داری خود عزیزت رو دوباره پیدا می کنی،خبر خوبیه اما خیلی مواظب باش و با احتیاط عمل کن.امیدوارم خیلی زود رو به راه بشی.به قول دوستمون این هم می گذرد.

Amin گفت...

هان مشو نوميد چون واقف نه اي از سر غيب
باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور

امیررضا گفت...

هان مشو نوميد چون واقف نه اي از سر غيب
باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور


من با این ضعر حافظ خاطره ها دارم ....